دنياست خوب ودنيا ليكن بقا ندارد
دارد چو بيوفايی يك آشنا ندارد
هرچيز در شكستن فرياد می برآرد
اما شكست دلها هرگز صدا ندارد
دانی چنار باخود آتش زند چه باعث
سرتابپای دست است, دست دعا ندارد
شخصيکه بينوا شد خانه بدوش گردد
در هر کجا که باشد بيچاره جا ندارد
هرچند دختر رز در ميکده عروس است
افسوس دستُ پايش رنگ حنا ندارد
دلدارِ پرغرورم بسيار مستِ ناز است
چون سايه در پيش من, رو بر قفا ندارد
اين حرف را به تكرار از هر كسی شنيدم
ظالم به روی دنيا ترس از خدا ندارد
با رهروئ بگفتم اينراه کدام راه است
گفتا که راه عشقست هيچ انتها ندارد
کرد هرکه را نشانه يکذره بج نگردد
دست قضا بعالم تير خطا ندارد
فرزند ارجمندم گرچه قمارباز است
ليکن نماز خود را هرگز قضا ندارد
نزد طبيب رفتم خنديده اينچنين گفت
درد تو درد عشق است هرگز دوا ندارد
در صفحهء کتابی ديدم نوشته اين بود
صد بار اگر بميرد عاشق فنا ندارد
يارب تو کن حفاظت پامانده عشقری را
بر دشت حيرت آباد پشتُ پناه ندارد
افتاده عشقری را بالای خاك ديدم
گفتم به اين اديبی يك بوريا ندارد
غلام نبی عشقری
نظرات ()بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب
بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که میبینم
کمین از گوشهای کردهست و تیر اندر کمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد
بیفشان جرعهای بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس
که می با دیگری خوردهست و با من سر گران دارد
به فتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کن
که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیان دارد
ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمهاش بنشان که خوش آبی روان دارد
ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری
که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب
به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد
حافظ
نظرات ()ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست این ها گل باغ آشنایی
مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گل ستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آن که شاید تو به چشم من در آیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیده ام زگلها همه بوی بی وفایی
به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی
؟
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟
در دیر می زدم من، که یکی زدر درآمد
که: درآ، درآ عراقی، که تو خاص از آن مایی
(عراقی)
نظرات ()امروز بعد عمري دلدار ياد ما كرد
شرم تغافل آخر حق وفا به جا كرد
خاك رهيم ما را آسان نمي توان ديد
مژگان خميد تا چشم آهنگ پيش پا كرد
گرد بساط تسليم در عجز ناز ها داشت
پرواز خودسري ها زان دامنم جدا كرد
يارب كه خشك گردد مانند شانه دستش
مشاطه ي كه دل را از طره ي تو وا كرد
فطرت زخلق مي خواست آثار قابليت
جز درد سر نبوديم ما را به ما رها كرد
غرق نم جبينم از خجلت تعين
كار هزار توفان اين يك عرق حيا كرد
گفتيم شخص هستي نازي به شوخي آرد
تمثال جلوه گر شد آيينه خنده ها كرد
دانش جنون شد اما نگشود رمز تحقيق
بند قبال نازي پيراهنم قبا كرد
در عقده ي تعلق فرسوده بود فطرت
از خود گسستن آخر اين رشته را رسا كرد
اي وهم غير ما را معذور دار و بگذر
دل خانه ي است كانجا نتوان به زور جا كرد
رستن از قلزم وهم از سر گذشتني داشت
ياس اين كد و به خود بست تا زنده گي شنا كرد
دست ترحم كيست مژگان بيدل ما
بر هركه چشم واشد پيش از نگه دعا كرد
عبدالقادر بيدل
نظرات ()فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ ، تنها نشيند به موجي
رود گوشه اي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل ها بميرد
گروهي برآنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد ، آنجا بميرد
شب مرگ ، از بيم ، آنجا شتابد
كز مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي ! آغوش واكن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد
نظرات ()ای شاخ گل که در پی گلچین دوانیم
این نیست مزد رنج من و باغبانیم
پروردمت به ناز که بنشینمت به پای
ای گل چرا به خاک سیه مینشانیم
دریاب دست من که به پیری رسی جوان
آخر به پیش پای توگم شد جوانیم
گرنیستم خزانهی خزف هم نیم حبیب
باری مده ز دست به این رایگانیم
تا گوشوار ناز گران کرد گوش تو
لب وا نشد به شکوه ز بیهمزبانیم
با صد هزار زخم زبان زندهام هنوز
گردون گمان نداشت به این سخت جانیم
یاری ز طبع خواستم اشکم چکید و گفت
یاری ز من بجوی که با این روانیم
ای گل بیا و از چمن طبع شهریار
بشنو ترانهی غزل جاودانیم
شهریار
نظرات ()با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد
با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد
از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است
من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد
دارد متاع عفت از چار سو خریدار
بازار خودفروشی این چار سو ندارد
جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم
رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد
گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب
عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد
خورشید روی من چون رخساره برفروزد
رخ برفروختن را خورشید رو ندارد
سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن
هر چند رخنهی دل تاب رفو ندارد
او صبر خواهد از من بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد
با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است
چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد
نظرات ()جمیعت از ان دل که پریشان تو باشد
معموری ان شوق که ویران تو باشد
عمریست دل خون شده بیتاب گدازیست
یارب شود ایینه و حیران تو باشد
صد چرخ توان ریخت ز پرواز غبارم
انروز که در سایه دامان تو باشد
داغم که چرا پیکر من سایه نگردید
تا در قدم سرو خرامان تو باشد
عشاق بهار چمنستان خیالند
پوشیدگی ایینه عریان تو باشد
هر نقش قدم خمکده عالم نازیست
هر جا اثر لغزش مستان تو باشد
نظاره ز کونین به کونین نپرداخت
پیداست که حیران تو حیران تو باشد
مپسند که دل در تپش یاس بمیرد
قربان تو قربان تو قربان ق باشد
سر جوش تبسمکده ناز بهار است
چینی که شکن پرور دامان تو باشد
در دل طپشی می خلد از شبهه هستی
یارب که نفس جنبش مژگان تو باشد
بیدل سخنت نیست جز انشای تحیر
کو اینه تا صفحه دیوان تو باشد
عبدالقادر بيدل
نظرات ()دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
روزگاري من و او ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم
بسته سلسله، سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سروسامان دارد
چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي سي
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست
نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي ست
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست
ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
اي پسر چند به كام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند
يار اين طايفه خانه برانداز مباش
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را
در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پر درد ز تو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آميز كسان گوش كند
وحشی بافقی
نظرات ()نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم
نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم
من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زادهام و مهر ببايد به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم
گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم
نـادیا انجمن
نظرات () در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم
نظرات ()بگــــذار که در حسرت دیــــدار بمیــــــرم
در حسرت دیــــدار تـــو بگـــذار بمیـــــرم
دشوار بـــود مـــردن و روی تــــو ند یدن
بگذار بدلخــــواه تــو دشوار بمیـــــــــرم
بگـــذار که چـــون ناله مــغان شباهنگ
در وحشت و انــــدوه شب تـــــار بمیــــرم
بگـــذار که چو شمع کنم پیکــــر خود آب
در بستر اشک افتــــم و نـــاچـــار بمیرم
بگــــذار چو خورشید گدازنده مس فـــــام
در دامن شب بــــا تن تب دار بمیــــــــــرم
بگـــذار شوم سایـــه ایــــوان بلنـــــــــدت
سویت خــــزم و گـــوشه دیــــوار بمیــرم
میمیرم از این درد کـــــه جان دگرم نیست
تا از غم عشق تــــــو دگــــر بار بمیـــــرم
تا بـــوده ام ای دوست وفادار تـــو بــــودم
بگـــــــذار بــدآنگــــونه وفـــــادار بمیـــرم
سیمین بهبائی
نظرات ()
اگر ميشد كه دردم را برايت گريه می كردم
زمين و آسمان را پيش پايت گريه می كردم
جوانی را وفا را عشق را ديوانگی ها را
بنام آرزو در يك لقايت گريه می كردم
اگر ميشد نماز عشق را پيشت ادا كردن
دو زانو می نشستم از جفايت گريه می كردم
لبانت گر به تكليفی ز نامم داغ می آمد
گل سرخی به تمهيد صدايت گريه می كردم
اگر عيبی ترا نسبت نمی شد در تقلايم
بد آموزانه بر درب سرايت گريه می كردم
نظرات ()
شما زبيايي را كجا جستجو خواهيد كرد وچگونه آنرا خواهيد يافت مگر آنكه زيبايي خود راهبر شما باشد ؟ و شما چگونه از او سخن خواهيد گفت ، مگر او خود بافنده اطلس گفتار شما باشد ؟
غمز دگان و مجروحان گويند ، (( زيبايي لطف و مهرباني است . او همچون مادري جوان كه از شكوه خود كمي شرمگين است در ميان ما مي خرامد )) . و آنــان كه شوق و شوري در دل دارنـــد گويند ،(( چنين نيست ، بلكه زيبايي مظهر قدرت گو و هيبت است . همچون طوفاني است كه زمين زيرپا و آسما ن بالا ي سر ما را مي لرزاند)). و آن ملولان خسته و در راه مانده گويند ، زيبايي نجوايي است ملايم در گوش ، او با روح ما سخن مي گويد . صداي او به سكوتهاي مــا تسليم مي شود همچون نور ضعيفي كه از ترس سايه ها بخود مي لرزد )). و رهروان بي قرار و بي آرام گويند ، (( ما بانگ زيبايي را كه در ميان كوهها فرياد بر مي آورد شنيده ايم ، با فريــــاد هاي او صداي سـم اسبان و بال پرندگان و غرش شيران همراه بود )).
شبگرد شهر مي گـــويد إ (( زيبايي همراه با سپيده از شرق طلوع خواهد كرد )). و هنگام ظهر زحمتكشان و خستــگان راه مي گويند ، (( ما از پنجره ها ي غروب زيبايي را ديده ايم كه بر دامن تپه ها آرميده است )). و در زمستان آن بينواي در برف مانده مي گويد ، (( زيبايي را ديده ايم كه با برگهاي پاييزي رقصان به زمين مي آيد و در گيسوي او بر و بوران را مشاهده كرده ايم )) .
شما همه اين سخنان را درباره زيبــــايي گفته ايد ، اما بحقيقت از او هيچ نگفته ايد . بلكه آرزوهـــــاي نا يافته خود را بيان كرده ايد . در حــاليكه زيبايي يك نياز نيست ، بلكه تجربه اي از وجد و شادي و مستي است . زيبايي نــه لبهاي تشنه است و نه دستها ي تهي كه به نياز پيش آورده اند ، زيبايي قلبي است شعله ور و جاني است مجذوب و افسون شده . زيبايي نه نقشي است كه شما چشم بر آن گشاييد و نه آوازي است كه بدان گوش سپاريد . بلكه زيبايي نقشي است كه شما مي بينيد اگر چه چشمهايتان را ببنديد و آوازي است كه مي شنويد اگر چه گوشها يتان را بگيريد .
زيبايي شيره پــــوستهاي پرشيار درخت نيست .
ريبايي بال و پري نيست كه به چنگال بسته باشند .
زيبايي باغي است در شكوفاني جاودانه و دسته فرشتگاني است در پرواز ابدي .
اي مردم ، زيبايي زندگي است هنگامي كه زندگي نقاب از چهره مقدس خويش بر مي دارد . آن زندگي شماييد و آن نقاب نيز شماييد . زيبايي ابديت است كه خود را در آيينه مي نگرد و آن ابديت شماييد و آن آيينه نيز شماييد.
جبران خلیل جبران
نظرات ()هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد ، هر چند راه او سخت و نا هموار باشد . و هر زمان زمان با لهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپاريد، هر چند كه تيغها ي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند . و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را با ور كنيد، هر چند دعوت او روياهاي شما را چون باد مغرب درهم كوبد و باغ شما را خزان كند. زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد به صليب نيز مي كشد . و چنانكه شما رامي روياند شاخ و بر گ شما را هرس مي كند و چنا نكه تا بلنداي درخت وجود تان بالا مي رود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند ، همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد .
عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند. آنـــــگاه شما را به خرمن كوب از پرده خوشه بيرون مي آورد، و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند ، و به گردش آسياب مي سپارد تـــا آرد سپيد از آن بيرون آيـــــد . سپس شمـا را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شـــــويد ، و بعــــد از آن شما را بر آتش مقدس مـــي نهد تا بـراي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شـــــويد .
عشق با شما چنين رفتـــــار ها مي كند تــــا به اسرار قلب خود معرفت يابيد و بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد . امـــــا اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتها ي عشق باشيد ، خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد ، به دنيايي كـــه از گردش فصلها در آن نشاني نيست ، جا يي كه شما مي خنديد اما تمامي خند ه خود را بــــر لب نمي آوريد و مي گرييد اما تمامي اشكها ي خود را فرونمي ريزيد .
عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خویش. عشق نه مالك است و نه مملوك ، زيرا عشق براي عشق كافي است . وقتي كه عاشق ميشويد مگوييد (( خداوند در قلب من است )) ، بلكه بگوييد (( من در قلب خداوند جاي دارم )) . و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شما ست ، بلكه اين عشق است كه اگر شما شايسته بيند حركت شما راهدايت مي كند .
عشق را هيج آرزونيست مگر آنكه به ذات خــــويش در رسد. اما اگر شما عاشقيد و آوزويي جوييد، آرزو كنيد كه ذوب شويد وهمچون چوبياري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خــــواند. آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بود ن را تجربه كنيد. آرزو كنيد كـه زخم خورده فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاک ریزد. آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شد ه است . آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيچان عشق بياند يشيد ، آرزو كنيد كه شب هنگام با دلي حق شناس و پرسپاس به خانه باز آييد، و به خواب رويد ، با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.
از جبران خلیل جبران
نظرات () تا لبش در نظرم ميگذرد
آب گشتن ز سرم ميگذرد
فصل گل منفعلم بايد ساخت
ابر بی چشم ترم ميگذرد
زين گذرگه به کجا دل بندم
هر چه را مينگرم ميگذرد
در بغل نامه ء عنقا دارم
خبرم بی خبرم ميگذرد
حلقه شد قامت و محرم نشدم
عمر بيرون درم ميگذرد
جاده ء پی سپر تسليمم
هر چه آيد بسرم ميگذرد
ششجهت غلغل صور است اما
همه در گوش کرم ميگذرد
مژه يی باز نکردم هيهات
پر زدن زير پرم ميگذرد
موج اين بحر نفس راست نکرد
بوطن در سفرم ميگذرد
هر طرف سايه صفت ميگذرم
يک شب بی سحرم ميگذرد
کاش با ياس توان ساخت چو بيد
بی بری هم ز برم ميگذرد
دل ندانم بکجا ميسوزد
دود شمعی ز سرم ميگذرد
خاکم امروز غبار انگيز است
پستی از بام ودرم ميگذرد
کاروان الم و عيش کجاست
من ز خود ميگذرم ميگذرد
چند چون شمع نگريم بيدل؟
انجمن از نظرم ميگذرد
نظرات ()
در فصل گل چو بلبل مستم به جان گل
بلبخند مي زنم چو بيابم نشان گل
در جشن باغ خنده ي گل را عزيز دار
شادي گزين كه دير نپايد زمان گل
در بستري ز عطر بخواباندت به ناز
يك شب اگر به باغ شوي ميهمان گل
گل را مچين ز شاخه كه گريان شود بهار
با گل وفا كنيد شما را به جان گل
آغوش خويش بستر بلبل كند ز مهر
اي جان من فداي دل مهربان گل
وقتي تگرگ مي شكند جام لاله را
از داغ او به گريه فتد باغبان گل
گويد كه عمر مي گذرد با شتاب باد
بشنو حديث رفتن خود از زبان گل
گر عاشقي بيا و ببين لطف عشق را
شبنم چه نرم بوسه زند بر دهان گل
الماس دانه دانه ي شبنم به گل نگر
بس ديدنيست چهره ي گوهر نشان گل
دست بهار گوهر باران صبح را
همچون نگين نشانده چه زيبا ميان گل
به به چه دلرباست كه ماهي در آفتاب
زلف بلند خويش كند سايبان گل
كو شهرزاد عنچه لبم در شب بهار ؟
تا بشنوم به بوسه از او داستان گل
نظرات ()همه جا دکان رنگ است همه رنگ ميفروشند
دل من به شيشه سوزد همه سنگ ميفروشند
به کرشمه يی نگاهش دل ساده لوح ما را
چه به ناز ميربايد چه قشنگ ميفروشد
شرری بگير و آتش به جهان بزن تو ای آه
ز شراره يی که هر شب دل تنگ ميفروشد
به دکان بخت مردم کی نشسته است يارب
گل خنده ميستاند غم جنگ ميفروشد
دل کس به کس نسوزد به محيط ما به حدی
که غزال چوچه اش را به پلنگ ميفروشد
مدتيست کس نديده گهری به قلزم ما
که صدف هر آنچه دارد به نهنگ ميفروشد
ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام
مطلب گل از دکانی که تفنگ ميفروشد
رازق فانی
نظرات ()
تا بد فروغ مهر و مه از قطره هاي اشك
باران صبحگاه ندارد صفاي اشك
گوهر به تابناكي و پاكي چو اشك نيست
روشندلي كجاست كه داند بهاي اشك ؟
ماييم و سينه اي كه بود آشناي اشك
گوش مرا ز نغمه ي شادي نصيب نيست
چون جويبار ساخته ام با نواي اشك
از بسكه تن ز آتش حسرت گداخته است
از ديده خون گرم فشانم بجاي اشك
چون طفل هرزه پوي بهر سوي مي دويم
اشك از قفاي دلبر و من از قفاي اشك
ديشب چراغ ديده منتا سپيده سوخت
آتش افتاد بي تو بماتم سراي اشك
خواب آور است زمزمه جويبارها
در خواب رفته بخت من از هايهاي اشك
بس كن رهي كه تاب شنيدن نياوريم
از بسكه دردناك بود ماجراي اشك
نظرات () دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
گابريل گارسيا ماركز
نظرات ()